کيخسرو استطوره انسان آرماني در شاهنامه
ويژه‌نامه - ويژه نامه بزرگداشت حکيم ابوالقاسم فردوسي - مورخ دوشنبه 1391/02/25 شماره انتشار 18118
نويسنده: دکتر فرزاد قائمي استاديار زبان و ادبيات فارسي دانشگاه فردوسي مشهد

درآمد: کيخسرو، به مثابه يک اسطوره، پيچيدگي هاي نمادين خاصي در شاهنامه دارد که شخصيت يک پادشاه عارف را به او داده است. کيخسرو از پادشاهاني است که توسط سهروردي با القابي چون «الملک الصديق»، «صاحب کيان خرّه» توصيف مي شود (سهروردي، 1380: 1/502، 2/157). سهروردي در رساله «لغت موران» از جام گيتي نماي کيخسرو ياد کرده، آن را به جان و خويشتن انسان تأويل مي کند (همان: 3/298-9). او در الواح عمادي نيز کيخسرو را همان کسي مي داند که از عالم قدس صاحب سخن شد و نفس او به عالم اعلي عروج کرد و به حکمت و انوار حق تعالي منقش شد و معني «کيان خرّه» را دريافت (همان: 3/187). سهروردي کناره گيري کيخسرو از ملک دنيا را نيز حاصل همين جذبه نوراني مي داند؛ چرا که «حکم محبت روحاني را ممثّل گشت به ترک خويشان و وطن و بيت» (همان: 3/188-9). بدين ترتيب، سهروردي کيخسرو را از انتقال دهندگان حکمت شرقي- حکمت نور و ظلمت- به نسل هاي بعدي قلمداد مي کند. کيخسروي سهروردي، از طريق کسب فرّه، متصل به نيروي نور و خورشيد مثالي حقيقت شده است؛ خورشيدي که «از مظاهر خداوند يا نورالانوار» (پورنامداريان، 1375: 197) است. هانري کربن معتقد است، سهروردي از نظرگاه تأويلي صوفيانه، با پيوند حماسه پهلواني ايران باستان به تجربيات عرفاني خود، اين متن حماسي را تبديل به سرگذشت نمادين روح الهي انسان کرده است (رک: کربن، 1998: 155-157). تحليل اسطوره شناختي داستان کيخسرو و داستان زندگي و مرگ نمادين اين شخصيت اساطيري، بدنه اين مقاله را تشکيل داده است.

نجات بخشي: مهم ترين ويژگي کيخسرو به عنوان قهرمان

کيخسرو، پسر سياوش و فرنگيس (دختر افراسياب)، يکي از نمودهاي کهن الگوي "قهرمان" در شاهنامه است که همه ويژگي هاي اين الگو در مورد او صادق است؛ از جمله ازدواج برون پيوندي پدر و مادرش، تولد و پرورش در تبعيد و هجرت و بازگشت به سرزمين پدري و تکيه بر تختي که به ستم از پدرش (سياوش) سلب شده بود و بازگشت پسر، مي توانست ادامه زندگي پدر و نمودي از جاودانگي او به شمار آيد. قهرمان يک منجي است و نجات بخشي مهم ترين ويژگي کهن الگوي قهرمان است که در مورد کيخسرو نيز ديده مي شود. پس از مرگ سياوش، خبر به دنيا آمدن کيخسرو، موجي از اميد به کين خواهي را در دل هاي زخم خورده ايرانيان که هنوز طعم اين شکست را از ياد نبرده اند، زنده مي کند. در شاهنامه، پس از قتل سياوش کشور را خشکسالي عظيمي (نماد مرگ و فساد و نيستي) فرا مي گيرد:

زباران هوا خشک شد هفت سال

دگرگونه شد بخت و برگشت حال

شد از رنج و سختي جهان پرنياز

بر آمد برين روزگار دراز (فردوسي، 1385: 3/198/3019-20)

پس از آن، گودرز خوابي مي بيند که در آن رؤيا، سروش که پيک ايزدي است، نشسته بر ابري باران زا، نشان کيخسرو را به گودرز مي نماياند:

چنان ديد گودرز يک شب به خواب

کـه ابـري بـرآمـد ز ايـران پـرآب

بر آن ابر باران خجسته ســروش

به گـودرز گفتي که بگشـاي گوش

چو خواهي که يـابي ز تنگــي رهـا

وزين نـامـور تــرک نــر اژدهــا

به تـوران يکي نـامــداري نـوسـت

کجـا نـام آن شــاه کيخسروسـت (3/198/3022-4)

کيکاوس، شاه ايران، گيو، پسر گودرز و سردار دلاور ايراني، را به دنبال اين شاهزاده نجات بخش رهسپار مي کند. گيو، کيخسرو را در زلال چشمه اي از آب مي جويد و او را پس از سفري پرمخاطره، به ايران مي آورد تا جانشين کيکاووس شود. پس از بازگشت کيخسرو به ايران و نشستن او بر تخت شاهي، رستاخيزي در طبيعت به وجود مي آيد و باران (که نماد حيات و زندگي دوباره است) زمين را جان مي بخشد:

از ابر بهاران بباريد نم

ز روي زمين زنگ بـزدود غم

جهان گشت پرسبزه و رود آب

سر غمگنان اندر آمد به خواب (4/9/18-19)

در تفسير بن مايه انقلاب طبيعت در اين داستان، بايد از تفسير اسطوره شناختي آن ياري جست.

در اساطير سومري، اين ايزد "دموزي"- نمونه نخستين همه "خدايان گياهي"- و در اساطير بابلي "تموز" نام داشت. سياوش مي ميرد، آن گاه فرزندش کيخسرو باز مي گردد و با بازگشت خود، همچون ايزدان گياهي، برکت، نعمت و سرسبزي را به جهان باز مي گرداند و افراسياب را که ديو خشکسالي است، از بين مي برد و به زير زمين مي راند (بهار، 1384: 226).

کيخسرو شاهنامه نيز به تعبير فردوسي شاخه اي رسته از درختي برکنده (سياوش) است که از خون او مي رويد تا برکت و فرهي را به ايران و جاودانگي را به نسب و کيان خود بازگرداند:

کزان بيخ برکنده فرخ درخت

از اين گونه شاخي بر آورد سخت(3/167/2559)

در شاهنامه تکراري از الگوي "انسان کامل" را در مورد کيخسرو مي بينيم. داستان او با اين وصف آغاز مي شود که سه جوهر کامل کننده سرشت آدمي- هنر، نژاد و گوهر- وقتي به خلق انسان کامل منجر مي شود که به هدايت "خرد" آراسته شود و کيخسرو واجد اين چهار گوهر است:

چو هر سـه بيـابي خـرد بايـدت

شناسنده نيـک و بـد بايدت

چو اين چار با يک تن آيد به هم

برآسايد از آز وز رنج و غم(3/9/10-11)

ظهور کيخسرو "نويد دهنده تحول عظيمي است که بنا به باورهاي آريايي و به ويژه بنا به اساطير زرتشتي بايد در پايان جهان رخ دهد. اين دگرگوني شگفت آور همان پيروزي فرجامين نور بر ظلمت است." (اسماعيل پور، 1387: 118) تبلور اين تقابل نمادين، نبردهاي بزرگ کين خواهي سياوش ميان ايران و توران است که با رهبري کيخسرو رقم مي خورد و به نبرد مثالي او با افراسياب که تکراري از آورد ازلي خير و شر است، مي انجامد. کيخسرو، شخصيتي است که هر دو نمود کهن الگوي قهرمان در شاهنامه (پهلوان/ شاه) در مورد او صدق مي کند؛ او در ده سالگي گراز و خرس را بر زمين مي افکند و شير و پلنگ را به نخجير مي گيرد؛ هم در نبرد پيشتاز است و مهم ترين نبرد اساطيري شاهنامه را به فرجام مي رساند و هم بر خلاف شاهاني چون جمشيد و کاووس، يک شاه کامل، خلل ناپذير و پاکيزه از گناه است. او نقطه مقابل جمشيد و نمونه مطلوبي از يک شاه- قهرمان کمال يافته است که از جانب بزرگان با لقب "پاک دين" خوانده مي شود:

بزرگان بـر او آفـرين خواندند

ورا خسرو پاک دين خواندند(5/302/1124)

به همين دليل، با نشستن بر تخت، آباداني و فراخ نعمتي و برکت به بار مي آورد:

به هر جـاي ويـراني آبـاد کرد

دل غـمگنان از غـم آزاد  کـرد

زمين چون بهشت شد آراسـته

ز داد و ز بخشش پر از خواسته(3/9/16-17)

کيخسرو از نمودهاي کهن الگوي قهرمان است و اين نيرو را با اتصال به فره کياني دارا شده است.

اتصال به فره کياني؛ رمز قداست کيخسرو

کيخسرو، در سنّت ديني زرتشتي نيز شخصيتي مقدس به شمار مي رود. کيخسرو در اوستا عنوان استوار کننده کشور و دلير مرد کشورهاي آريايي را دارد که در کنار درياي مقدس چيچست به ايزد ناهيد قرباني مي دهد و از وي مي خواهد که او را شهريار همه سرزمين ها و پيروز بر جادوان و پريان و ستمگران گرداند (آبان يشت/ بند 49-50). همچنين در برابر همين درياچه، ايزد "درواسپ" (ايزد نگاهبانان چهار پايان) را براي شکست افراسياب به ياري مي خواهد (درواسپ يشت، بند 22-3).

او همچنين در "گنگ دژ" سياوش که مکاني پرديسي و بهشت آساست، متولد شده است (مينوي خرد: فصل 27، فقرة 58)؛ مردي آمده از بهشت، براي نجات بشر که سرانجام به اين بهشت باز خواهد گشت. او بر فراز کوهسار "گنگ"، در مرز ايران و توران، آتش هاي مقدسي برپا داشته (داستان دينيگ، فصل 90، فقره 60) و پيش از ظهور زردشت، بر آيين مزدايي آگاه بوده، بدان عمل مي کرده است (همان، فصل 16، فقره 19).

او همچنين به بت شکني اقدام مي کند و بتکده بد دينان را بر کنار درياچه چيچست ويران مي کند (همان، فصل 25، فقره 5)؛ رخدادي که در شاهنامه در شکستن جادوي بد دينان در "دژ بهمن" جلوه گر شده است. (3/ 245/3715-19). از همه مهم تر، در جهان بيني کهن ايراني، کيخسرو يکي از جاودانان است. مطابق برخي متون پهلوي، او در گنگ دژ، بر تخت خود، در مکاني پنهان از ديدگان نشسته است. چون روز رستاخيز نزديک شود، سوشيانت را ديدار مي کند .

(نقل از صفا، 1379: 524).

کيخسروي شاهنامه بر خلاف ديگر شاهان، شاهي بي حرمسراست که دل بسته بزم و طرب و مشکوي نيست. او که پادشاهي پرهيزگار و بهره مند از فرّه ايزدي است، مهم ترين توصيه اش به مردمان، خشوع در برابر خداوند است.

چو پيروز گر دادمان فـرّهي

بـزرگـي و ديهيـم شاهنشهي

ز گيتي ستايش مر او را کنيد

شب آيد نيايش مر او را کنيد(5/286/847-8)

ز يزدان شناسيد يکسر سپاس

نباشيد جز پاک يزدان شناس(5/412/3002)

و پيش از اين که پادشاه باشد، يک "مرد خدا"ست:

بيـامــد خرامـان به جـاي نمـاز

همـي گفت بـا داور پـاک راز

همي گفت کاي برتر ازجان پاک

بـرآرنـده آتش از تيـره خــاک

بيــامــرز رفتـــه گنــاه مـــرا

زکــژّي بـکش دستـگاه مــرا(5/381/2456-60)

کيخسرو، پادشاهي پارسا و خاشع است و از يمن زهد و پارسايي، به حمايت بي واسطه خداوند آراسته شده است و حتي قدرت پيش گويي دارد. مهم ترين ابزاري که تقدس کيخسرو را مجسّم مي کند، جام جهان نماست که نشانه اي از اشراق و علم لدني دارنده آن است. اين جام که نامش در فرهنگ ايران پس از اسلام و به خصوص در ادبيات عرفاني با جمشيد عجين شده است، در شاهنامه به کيخسرو تعلق دارد و رمزي از الهام ملکوتي، تأييد و علم الهي است که اين ابزار- به عنوان واسطه- آن را به شخص در اختيار دارنده آن منتقل مي کند. در داستان بيژن و منيژه، پس از گسيل شدن بيژن و گرگين براي دفع يورش گرازان به مرز ايران و ارمن و تنها بازگشتن گرگين، کيخسرو سرنوشت مبهم بيژن را با دانش خدايي مقدّر در جام روشني مي بخشد:

بخواهم من آن جام گيتي نماي

شـوم پيش يــزدان ، ببـاشم به پـاي

کجا هفت کشـور بدو اندرا

ببينـم بر و بوم هـرکشورا...

بگويم تو را هر کجا بيژن است

به جام اندرون اين مرا روشن است (5/42/573-4 و 580)

نقشي که جام را در مرکز اعتقادات به فر جاودانه مي کند، "دايره" است . دايره ، نماد روح است. جام با شکل دايره اي خود، به تعبير يونگ، بازتاب محتواي رواني انسان و وحدت تماميت ناخودآگاه جمعي است که خويشتن فرد را در مسير رسيدن به کمال و "فرديت" بر کليت جهان بيرون وي باز مي تاباند (يونگ، 1383: 327 و 379). جام پيش گويي کننده، از ابزارهاي مجسم کننده انرژي ايزدي "فرّه" در اساطير ايران باستان است. کيخسرو با همين فرّه ايزدي به دنيا آمده بود: به روايت ثعالبي، "درحالي که فرّه ايزدي از او ميتافت، پيش آمد و پيران [ويسه] را نماز برد و پيش او ايستاد. زيبايي کودک پيران را سخت خوش آمد و از تابش و روشنايي وي بسيار در شگفت شد." (ثعالبي، 1372: 141)؛ تصويري که فردوسي نيز ارائه مي کند:

... ز بالاي او فـرّه ايزدي

پديد آمد و رايت بخردي(3/206/3130)

در فروردين يشت (بندهاي 133-5)، فره وشيهاي هفت شهريار کياني پيش از کيخسرو با هم ستوده مي‌شوند، اما فره وشي فرهمند او و "فرمان مغلوب ناشدني"، "حکم خوب اجرا شده" و "پيروزي اهورا آفريده اش" به طور جداگانه و با برجستگي فزون تر مورد ستايش قرار مي گيرد. همين نيروي مقدس فرّه و ارتباط آن با جايگاه پادشاهي کيخسرو باعث شده است که او به يک نمونه آرماني از الگوي "شاه- موبد" يا "شاه- پريستار" تبديل شود؛ نمونه اي که در فرهنگ ديني- سياسي ايران باستان از تقدس بي بديلي برخوردار شده است، در آيين مزديسنا تا آن جا اهميت يافته بود که به گفته حمزه اصفهاني ايرانيان وي را پيغمبر مي دانسته اند (اصفهاني، 13۶۷: ۳۶). اصفهاني حتي از بن مايه "اژدها کشي" کيخسرو- که از مهم ترين ويژگي هاي ايزدان و قهرمانان ديني و اساطيري است- ياد مي کند که او چگونه در کوه سرخي به نام "کوشيد"، اژدهاي مخوفي را که بر کشتزارها و آدميان تسلط يافته بود، از پا درآورد (همان). به نظر مي آيد، اهميت کيخسرو در اوستاي ساساني و تقدس او در سنّت تعليمي- سياسي اين عصر، به پايگاه خاص طبقه روحانيون در نظام سياسي آن عصر مربوط شود که از نوع حکومت تئوکراسي (دين سالاري) بوده است؛ پايگاهي که شاهان ساساني نيز خود را بدان منتسب مي دانستند.

تکامل اسطوره کيخسرو

کيخسرو، که نمونه اي از يک قهرمان فرهمند است، گوهر وجودي خود را به هنري بايد بيارايد که ارمغان پيمودن مسير "تشرّف" است. او هنوز در بطن مادر است که پدرش قرباني مي‌شود. کين خواهي سياوش وقتي آغاز مي شود که کيخسرو بر تخت ايران تکيه مي زند؛ چرا که او ادامه وجود پدرش و از شناسه هاي جاودانگي وجود قهرمان مقتول، پس از مرگ ظاهري وي است. کيخسرو براي تکامل و ورود به اين مرحله از «تشرّف»معنوي، مسيري از آزمون ها را پشت سر مي گذارد تا با غلبه بر مرگ، شايستگي جاودانگي را احراز کند.

يکي از اين آزمون ها، آزمون يا وَر "گذر از آب" است. گذشتن از اين ور، نمادي از مرگ و تولد دوباره- مردن از صورتي کهنه و زندگي يافتن در صورتي تازه- است که در قالب گذر از دريا و رودخانه جلوه گر مي شود و انساني که از اين "خان" مي گذرد، از مرحله اي از زندگي مادي پاي به مرحله اي از حيات معنوي مي گذارد. آزمون گذر از آب، ريشه هايي کهن در اساطير ايراني دارد؛ چنانچه زرتشت از آب "داييتي نيک" مي گذرد تا بر کرانه اين رود سپيد، با هوم آميخته به شير و شاخه برسم، با اهورامزدا سخن بگويد و او را بستايد (آبان يشت، بند 104)؛ فريدون، براي به چنگ انداختن ضحاک از اروند رود مي گذرد (1/67/286-7)؛ رستم در راه نجات کاووس در هفت خان (2/102/495-6)؛ و اسفنديار نيز در خان هفتم خود در مسير "رويين دژ" (6/190/410-11) از اين خان مي گذرند. يکي از بارزترين نمودهاي اين ور را در مورد کيخسرو مي بينيم که داستان زندگي و شهرياري اش با نمادينگي آب گره خورده است. او بارها از اين آزمون به سلامت مي گذرد؛ نخستين بار زماني که گيو او را به ايران مي آورد و کيخسرو، بي نياز به کشتي، اسب به آب مي افکند و از جيحون مي گذرد:

به آب اندر افکند خسرو سپاه

چو کشتي همي رانـد تـا بـاژگاه

پس او فرنگيس و گيـو دليـر

نترسد ز جيحون و زان آب شير(3/228/3480-1)

ديگر بار، پس از پيروزي بر خاقان چين، وقتي براي نبرد با افراسياب، عازم توران مي شود، خود و لشکريانش را از درياي شگفت، هراسناک و توفاني "زره" عبور مي دهد:

گذشتنـد بـر آب بـر هفت مـاه

که باري نکـرد اندريشان نگاه

چو خسرو زدريا به خشکي رسيد

نگه کرد هامون جهان را بديد (5/352/1980-1)

اين نبرد شاه آرماني با قاتل پدرش و مظهر زميني شر، مهم ترين آزموني است که بايد در مسير تعالي و تشرف پشت سر بگذارد. گذر از اين آزمون، وجه مهم ديگري از شخصيت شاه آرماني را نمادينه مي کند که وجه جنگاوري و مبارزه پايان ناپذير او با شر است. در نبرد کيخسرو و افراسياب که تقابلي نمادين از برخورد نهايي خير و شر است، سويه خير (کيخسرو) به ياري کمک ايزدي (هوم) بر سويه شر (افراسياب) چيره مي شود. هوم ايزدي است که به روايت اوستا، از سوي اهورامزدا به وي مقام "پيشوايي" واگذار شده است تا شاه- موبد پهلوان را در پيروزي نهايي بر شر ياري کند. در يشت نهم، "هئومه" [معادل با "سومَه" در سنسکريت]، جنگاور و فرمانرواي نيک و مظهر پيشوايي و پادشاهي نيک، باچشمان زرّين، بر فراز "هرائيتي" (البرز)، بلندترين کوه هاي جهان و مرز بين زمين و آسمان، براي ايزد درواسپ قرباني آورد و از او ياري خواست، تا بتواند "فرنگرسين" (افراسياب) گناهکار توراني را گرفتار کند و با بند و زنجير نزد کيخسرو آورد تا در کنار چيچست، به تاوان خون سياوش و اغريرث دلير، وي را تباه کند (درواسپ يشت، بندهاي 17-19). زرتشت در گاهان، گياه سکرآوري که مستي آن مردمان را به کارهاي ناروا مي دارد و مي تواند همان هوم باشد، نکوهش کرده، از آن به زشتي ياد کرده است (يسناهاي 48/ هات 10 و 32/14)، اما در اوستاي عهد ساساني از هوم با ستايش و نيايش ياد شده، آماده کردن آن از بهترين کردارها به شمار آمده است (يسنه، هاتهاي 9-11) و حتي يکي از يشت ها (يشت بيستم) به نام "هوم يشت" به او اختصاص يافته، به يکي از ايزدان دين زرتشتي در عصر ساساني بدل شده است. هوم، در شاهنامه تبديل به مردي بافر و نيک و خردمند از تخمه آفريدون شده که کيخسرو را در غلبه بر افراسياب ياري مي دهد:

يکي مرد نيک اندران روزگار

ز تخـم فـريـدون آمـوزگـار

پـرستار بـا فـر و بـرز کيـان

بـه هـر کـار با شـاه بستـه ميان

پرستشگهش کـوه بودي همه

ز شادي شده دور و دور از رمه

کجـا نام اين نـامور هوم بود

پرستنـده دور از بـر و بـوم بـود (5/336/2218-21)

ثعالبي نيز هوم را "نيکمردي از بندگان خدا" مي خواند (ثعالبي، 1372: 149). ياري شاه- موبد توسط ايزداني که با واسطه از جانب هرمزد آمده اند تا شاه را به پايگاه لاهوتي او متصل کنند، غير از هوم در مورد سروش نيز ديده مي شود که بسياري از شاهان فرهمند را در موقعيت هاي حساس ياري مي کند. هوم شاهنامه، شکل ايزدي خود را از دست مي دهد و تبديل به پارساي پشمينه پوشي مي شود- به نوعي تجسد مي يابد- و افراسياب را که از کيخسرو به غاري در کنار دريا پناه برده است، دست مي بندد تا به نزد شاه- موبد برد:

کجـا نام اين نـامـور هوم بـود

پرستنـده دور از بـر و بـوم بود...

چو آن شاه را هوم بازو ببست

همي بـردش از جايگاه نشست(5/366-8/2221 و 2241)

افراسياب با فريب مي گريزد و در درياچه نهان مي شود؛ به پيشنهاد هوم گرسيوز را شکنجه مي دهند تا افراسياب را که به صداي ناله او به بيرون جسته، گرفتار کند و به کيخسرو سپارد:

بينداخت آن گـرد کرده کمند

سـر شهـريار اندر آمـد به بنـد(5/373/2330)

افراسياب، خود در اين نبرد مثالي و نمونه وار، شکل استحاله يافته اهريمن را در نبرد ازلي با اهورا (يا سپند مينو) دارد. با انتزاع قهرمان انساني از انسان- خدا يا اصل ايزدي او، دشمن نيز چهره اي انساني و واقعي تر به خود مي گيرد. مي توان گفت، به موازات فرديت يافتن انسان اوليه و جدايي او از اصل خدايي، دشمنانش نيز فرديت مي يابند و اگر چه آن ها نيز مثل خدايان خاستگاهي فرا انساني دارند (از جمله اهريمن و ديوان و پريان و يا حتي ضحاک که ماهيت نيمه انساني دارد)، تبديل به دشمناني با کالبد و شخصيت کاملاً بشري- چون افراسياب و ارجاسپ- مي شوند. افراسياب، پورپشنگ، از عهد منوچهر تا دوران کيخسرو- که مهم ترين دوره تاريخ حماسي ايران است- دشمن اصلي ايران به شمار مي آمده است. افراسياب، در اوستا و متون پهلوي نيز شخصيتي است که به عنوان يک "ضدّ قهرمان"، نقشي مهم دارد. به روايت زامياد يشت، او روزگار جواني پر شکوهي داشته است، حتي به خاطر کشتن کسي از دشمنان ايران، "زين گاو"، از فرّه بهره‌مند شده بود، اما هنگام کشتن برادرش، اين فر از او گسست. در شاهنامه نيز هوم، همين گناه را آغاز تباهي افراسياب و خروج او را بر خداوند، کامل کننده اين گمراهي مي داند:

بدو گفت هوم اين نه آرام توست

جهاني سراسر پـر از نام توست

ز شـاهان گيتي بــرادر کـه کشت

که شد نيز با پاک يـزدان درشت(5/368/2244-5)

حتي هرتل، مستشرق نامي، معتقد است که او در اصل رب النّوع جنگ و يکي از ايزدان و شايد بزرگترين خداي اقوام توراني بوده است (صفا، 1379: 629)؛ او توانا به نيروي جادوست، آن گونه که قارن، پسر کاوه و سپهسالار ايران، درباره اش مي گويد :

يکي جادوي ساخت با من به جنگ

که با چشم روشن نماند آب و رنگ (2/19/ 213)

به همين علت در برابر اين جادوي اهريمني، کيخسرو نيز از ياري هوم- از يک کمک لاهوتي- بهره مند مي شود تا در تقابل نهايي خير و شر، موازنه نمادين کامل شود.

مرگ و ولادت دوباره: پايان اسطوره کيخسرو

بنا به اساطير زرتشتي پايان هزاره سوم از عمر جهان، همزمان با پادشاهي کيخسرو است که با جنگ بزرگ کيخسرو و افراسياب در پايان اين دوره، زمان اساطيري نيز در حماسه ملي ايران به انجام مي رسد (سرکاراتي، 1378: 112). در پايان داستان، کيخسرو که رسالت مقدس شهرياري خود را فرجام يافته مي بيند، در چشمه اي روشن تن و سر مي شويد تا گيتي را بدرود گويد:

چو بهري ز تيره شـب اندر چميـد

کـي نامـور پيـش چشـمـه رسيد

بر آن آب روشن سر و تن بشست

همي خواند اندر نهان زند و اُست

چنـيـن گـفت با نـامـور بـخـردان

کـه بـاشـيـد پـدرود تـا جـاودان

کنـون چـون بـرآرد سـنان آفتـاب

مبينـيد ديگر مـرا جـز به خـواب(5/413/3019-22)

آب، رمز ولادت، زندگي جاودانه و زايايي آفرينش است. غوطه زدن در آب، برابر با فرو رفتن قاره اي در اقيانوس و رمزي از ناپديد شدن "صورتي کهنه" به منظور پيدايش "صورتي نو" محسوب مي شود (الياده، 1376: 419). بهترين نمودهاي اين خويشکاري اسطوره آب را در داستان کيخسرو مي توان يافت. کيخسرو، شاه پالايش يافته، در موقعيت هاي حساس و مهم چون نبرد دوازده رخ و پيش از نبرد با افراسياب، تن به آب تعميد مي سپارد و از خداوند ياري مي خواهد:

به شبگير خسرو سر وتن بشست

به پيش جهانداور آمد نخست

بپـوشيــد نـو جـامــه بنــدگـي

دو ديده چو ابري بـه بارندگي(5/141/977)

او پس از پيروزي نهايي بر افراسياب نيز تن به پرستش مي شويد و شکر مي گزارد:

ز بهر پرستش سـر و تن بشست

به شمع خرد راه يزدان بجست

بپوشيد پس جـامه نو سـپيـد

نيايش کنان رفت دل پـر اميـد(5/381/2454-5)

در شاهنامه، کيخسرو، پس از آخرين تعميد، با پنج پهلوان (توس، بيژن، فريبرز، گيو و گستهم) گرفتار برف و توفان شده، در سپيدي برف- که رمزي از تولد دوباره است- ناپديد مي شوند:

هم آن گـه بـرآمد يکي باد و ابر

هـوا گشت بـر سـان چشم هژبر

چو برف از زمين بادبان برکشيد

نبـد نيــزه نـامــداران پــديــد

يکايک به بـرف انـدرون ماندند

ندانم بـدان جـاي چـون ماندنـد

زمـاني تپيـدنـد در زيـر بــرف

يکي چاه شد کنده هرجاي ژرف

نماند ايچ کس را ز ايشـان توان

بـرآمـد به فـرجام شيرين روان(5/415/ 3046-50)

در گزيده هاي زادسپرم، در شمار کساني که به بي مرگي رسيده اند، از توس و گيو که در برف فرو رفته اند و گرشاسپ ياد شده است و از کيخسرو که آنان را در روز موعود قيام سوشيانت، بر خواهد انگيخت (زادسپرم، 1366: 63). شکل ديگري از اين پايان نمادين کيخسرو، در روايات شفاهي ايراني، در قالب عروج و رستاخيز او به آسمان (مشابه رستاخيز مسيح در سنت مسيحي) متبلور شده است. شخصيت کيخسرو در روايات دوره اسلامي چنان اهميت يافته است که به روايت ابوريحان بيروني، مردم معتقدند که او، پس از ورود در چشمه اي در کوهي در ساوه و ديدار فرشته اي، در روز ششم فروردين که "نوروز بزرگ" نام داشت، بر هوا عروج کرد. به گفته بيروني، رسم اغتسال و شست وشوي ايرانيان در آب چشمه سارها در اين روز، به نشانه بزرگداشت اين واقعه مرسوم شده است (رک: بيروني، 1363: 326-9). ديگر مورخان و نويسندگان اسلامي چون طبري (۱۳۵۲: ج 1/ ۴۴۲)، ابوعلي مسکويه رازي (۱۳۶۹: ج 1/ 287)، ابن اثير (۱۳۷۰: ج 1/۲۸۶) و حمدا... مستوفي (۱۳۶۴: ج 1/ ۹۱)، هر کدام با تعابيري متفاوت از ناپديد شدن، پنهان شدن، گوشه گيري، يا پايان ابهام آميز حيات او ياد کرده اند.

پس از پيروزي نمادين کيخسرو بر افراسياب، مأموريت گيتيانه او تمام شده است. چرخه تشرّف، يک دايره کامل را سپري کرده است و قهرمان تشرّف يافته به پيشگاه کمال، به اصل خود، باز خواهد گشت: قهرمان به خدا باز مي گردد. پايان نمادين کيخسرو در شاهنامه و روايات ايراني که در ادامه جاودانگي او در متون باستاني شکل گرفته، از اين منظر قابل تحليل است: جاودانگي در وحدت خداوند- يا به تعبير عرفاني آن، رسيدن به بقاي بالله پس از فناي في ا...- پاداش پيروزي در آزمون تشرّف است. در آيين رازآموزانه نيز که از کهن ترين خاستگاه هاي تفکر عرفاني است، فرد سالک، "به شرط پيروزي در آزمون مي تواند بي مرگ شود."(الياده، 1376: 147)

چنين الگويي از انسان کامل و فرديت يافته که کيخسرو نمود بارز آن در شاهنامه و اساطير ايراني به شمار مي رود، با تشبّه جستن به کمال لاهوتي، به گونه اي از جاودانگي نزديک مي شود؛ منبعي که انسان نخستين با گناه آغازين خود از آن جدا شده بود و حال، انسان کمال يافته، با جبران اين گناه و يا پرداخت تاوان و کفّاره آن جواز خلود دوباره در اين بارگاه ملکوتي را کسب مي کند. کيخسرو نيز آزمون دشوار بشري اش را چنين به فرجام مي رساند، تا در عين تداوم زندگي، فرصت رهايي و بازگشت را براي زماني موعود- زماني که براي آن برگزيده شده است- در چرخه وقفه ناپذير تشرّف خود حفظ کند.

رهيافت نهايي

کيخسرو، شاه- موبد فرهمند کياني، فرزند قهرمان ناکام، سياوش و ادامه حيات اوست که به مثابه اسطوره هاي گياهي از خون خود برمي خيزد، از خون سياوش مي رويد تا در پايان يک "روز بزرگ کيهاني" که از نخستين انسان (کيومرث) آغاز شده است، صورتي نمادينه از انسان غايي را به نمايش گذارد. کيخسرو نموداري متعالي و آرماني از کهن الگوي قهرمان است که وجود نمادينگي عنصر آب و اسطوره تعميد، برکت بخشي و بازگرداندن باران و سبزي به طبيعت، فرهمندي و در اختيار داشتن جام پيش گويي کننده، آزمون‌هاي کمال و تشرف و نبرد او با افراسياب که تکراري از نمونه مثالي هماوردي ازلي خير و شر و متضمن مفهوم پيروزي غايي خجستگي بر گجستگي است، شاخصه هاي ساختاري آن را تشکيل داده اند. ناپديد شدن يا محو شدن نمادين او در برف و بوران يا صعودش به آسمان نيز که با آرزوي رستاخيز مسيح وار او در پايان غايي جهان همراه است، نمايه اي از غروب روز بزرگ کيهاني و نشانه هايي از کهن الگوي بنيادين مرگ و تولد دوباره را در اسطوره او نمادپردازي مي کند.

کتاب نامه

-ابن اثير (۱۳۷۰): تاريخ کامل، ترجمه محمد حسين روحاني، اساطير.

 -اسماعيل پور، ابوالقاسم (1387): "اسطوره کيخسرو در شاهنامه"، اسطوره متن هويت ساز، تهران، انتشارات علمي فرهنگي، 109-131.

-اصفهاني، حمزه بن حسن (۱۳۶۷)، تاريخ پيامبران و شاهان (تاريخ سني ملوک الارض و الانبياء)، ترجمه جعفر شعار، تهران، چاپ دوم، اميرکبير.

-الياده، ميرچا (1376): رساله در تاريخ اديان، ترجمه جلال ستاري، چاپ دوم، تهران، سروش.

-اوستا (1384)، گزارش و پژوهش: جليل دوستخواه، 2جلد، چاپ نهم، تهران، مرواريد.

-بهار مهرداد (1384): از اسطوره تا تاريخ، گرد آوري و ويرايش:ابوالقاسم اسماعيل پور، چاپ چهارم، تهران، چشمه.

-بيروني، ابوريحان (1363): آثارالباقيه، ترجمه اکبر دانا سرشت، چاپ سوم، تهران، اميرکبير.

-پورنامداريان، تقي (1375): رمز و داستان هاي رمزي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي.

-ثعالبي، حسين بن محمد (1372): شاهنامه کهن، پارسيِِ تاريخ غررالسير، ترجمه سيد محمد روحاني، دانشگاه فردوسي مشهد.

-داتستان دينيک (1355): هيربد تهمورس دينشاجى انکلساريا، به کوشش ماهيار نوابى و محمود طاووسى، گنجينه دست نويس هاي پهلوي و پژوهش هاي ايراني، شماره 40، چاپ دوم، مؤسسه آسيايى دانشگاه شيراز.

-رازي، ابوعلي مسکويه (۱۳۶۹): تجارب الامم، ترجمه ابوالقاسم امامي، تهران، سروش.

-زادسپرم (۱۳۶۹): گزيده هاي زادسپرم، ترجمه محمّدتقي راشد محصل، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي.

-سرکاراتي، بهمن ( 1378): سايه هاي شکار شده؛ گزيده مقالات فارسي، تهران: قطره.

-سهروردي، شهاب الدين يحيي(1380): مجموعه مصنفات شيخ اشراق، 3 ج، تصحيح و تحشيه و مقدمه سيد حسين نصر؛ و مقدمه و تجزيه و تحليل فرانسوي هنري کربن، چاپ سوم، تهران، پژوهشگاه علوم انساني.

-صفا، ذبيح ا... (1379): حماسه سرايي در ايران، چاپ ششم، تهران، اميرکبير.

-طبري، محمد بن جرير (1352): تاريخ طبري (تاريخ الرسل و الملوک)، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، بنياد فرهنگ ايران.

-فردوسي، ابوالقاسم (1385): شاهنامه (از روي چاپ مسکو)، به کوشش سعيد حميديان، 4 مجلد (9ج)، چاپ هشتم، تهران، نشر قطره.

 -مستوفي، حمدا... (۱۳۶۴): تاريخ گزيده، به اهتمام عبدالحسين نوايي، تهران، اميرکبير.

-يونگ، کارل گوستاو (1383): انسان و سمبل هايش، ترجمه محمود سلطانيه، چاپ چهارم، تهران، جامي.



امتياز كاربران:
امتياز بدهيد:
نظرات
نام:
ايميل:
نظر:
كد امنيتي
کد مشخص نیست


كد امنيتي: