يک روز در ميان عشاير کوه هاي هزار مسجد
نبض زندگي در چادر عشايري
خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1390/05/04 شماره انتشار 17892
نويسنده: متن : علي نژاد- عکس ها:ميثم دهقاني

سقف خانه اش آن قدرها هم بلند نيست اما بلنداي کرمش تا آسمان خداست و در صداقت نگاهش دريادريا معرفت موج مي زند. گوسفندان را که از صحرا باز مي گرداند نه دوش آب گرم مي گيرد و نه بر تشک هاي نرم مي خوابد، بلکه وضو مي گيرد، نماز مي خواند و در سايه «نمدش» آرام مي آسايد.

اين جا محله عشايري «تک چشمه» در کوه هاي هزار مسجد است.

حاج «اکبر مراهي» ما را به چادرش دعوت مي کند چادري که سقف اش فقط کمي بالاتر از سرم قرار دارد.

خوش نشين

وارد چادر حاج اکبر مي شويم حدود ۲۰ مترمربع مساحت دارد قسمت انتهاي چادر کمي بالاتر از بقيه چادر است و فرش دارد او مي گويد: به سليقه همسرم اين قسمت از چادر را بالاتر ساختيم که «خوش نشين تر» باشد.

از عمود خيمه يک فانوس آويزان است که با نخي پلاستيکي بسته شده است در قسمت «نشيمن» چادر، کپسول گاز قرار دارد که روشنايي هم نشيني هاي باصفاشان را تأمين مي کند.

در سمت راست در ورودي چند تخته سنگ گذاشته شده و کنار آن ظرف آبي قرار دارد. صاحب خانه مي گويد اين جا حمام و ظرف شوي خانه است.

مطبخ

در کنار ديواره چادر مطبخ قرار دارد. در کنار مطبخ ظروف آشپزخانه و وسايل گرم کردن شير قرار دارد.

دورتادور ديواره چادر در بخش نشيمن پلاستيک کشيده شده است و در کنار ديواره و انتهاي چادر نيز تعدادي لحاف، پتو و بالش روي هم چيده شده است.

يخچال در چادر عشاير

در حال خداحافظي از حاج اکبر هستيم که دستم را مي گيرد و با مهرباني مي گويد: ميهمان عشاير باشي و چيزي نخوري؟ بلافاصله ادامه مي دهد: چند لحظه صبر کنيد تا يک هندوانه از داخل يخچال بيرون بياورم و با خود ببريد. تعجب کردم، نه دکل و نه موتور برق و حتي يخچال نفتي در اين چادر نبود پس از کدام يخچال قرار است هندوانه بياورد؟ ناگهان پتويي را که در گوشه چادر روي زمين پهن شده کنار مي زند چند تخته چوب را هم بر مي دارد و مي گويد: اين هم يخچال. ما به اين مي گوييم يخچال.

گودالي به عمق حدود يک متر تا يک متر و ۲۰ سانتي متر و قطر حدود يک متر که داخل آن هندوانه، دوغ، ماست و... نگهداري مي شود و به گفته حاج اکبر سرد سرد است.

آيين شيردوشي

صداي گوسفندان که از دور شنيده مي شود زن هر خانواده اي يک ظرف که معمولا مسي است را برمي دارد و به «گاش» مي رود تا شير گوسفندان را بدوشد. کودکان، پسران و دختران جوان نيز براي شيردوشي مشارکت دارند، يک نفر گوسفندان را به درون گاش هدايت مي کند و در خروجي نيز مانند گيت خروجي است که چند نفر در يک راستا روي کيسه و يا سنگ هاي قرار گرفته با فاصله حدود ۵۰تا۸۰سانتي متر مي نشينند و علاوه بر اين که مانع خروج گوسفند از گاش مي شوند، گردن گوسفندي که در حال دوخته شدن است را مي گيرند تا گوسفند فرار نکند. ۶زن نيز آماده دوشيدن شير گوسفندان مي شوند. اين جا روحيه همکاري، تعامل و زندگي مسالمت آميز تجربه مي شود و با يک صلوات کار آغاز مي شود. اين جا مانند شهر نيست که همسايه از همسايه خبر نداشته باشد بلکه تا وقتي آخرين نفر شير گوسفندانش را ندوخته گله براي «چرا» به صحرا نمي رود.

اين جا صفا و صميميت،يکرنگي و صداقت و تمام واژگان زيبا معنا شده است.

اسما مي خواهد پزشک شود

«اسما» دختر بچه اي حدود ۷-۸ ساله که آرزو دارد در آينده پزشک شود وقتي دليلش را مي پرسم مي گويد: «دوست دارم پزشک شوم تا درد پاي همه را خوب کنم.»

دنياي کودکانه او با دنياي کودکانه خيلي از بچه ها فرق دارد او از صبح تا ظهر پاي تلويزيون دراز نمي کشد تا کارتون تماشا کند اما هر روز هواي تازه تنفس مي کند و با دوچرخه اش مدام از اين طرف محله به آن طرف مي رود و با همسالانش هر چه بخواهد جست و خيز مي کند.

کاش فرزندم از درس محروم نشود

مرتضي اکنون کلاس دوم راهنمايي را پشت سر گذاشته است اما مي گويد: بيشتر بچه هاي «اسمکو» تا پنجم دبستان و حداکثر سوم راهنمايي درس مي خوانند «من هم مجبورم بعد از سوم راهنمايي ترک تحصيل کنم.»پدر مرتضي نگاهي به فرزندش مي اندازد و مي گويد: کسي را در شهر نداريم که از فرزندم مراقبت کند اگر شرايط تحصيل براي او فراهم باشد دوست ندارم فرزندم از تحصيل محروم بماند. وقتي صحبت از آينده مي شود مرتضي مي گويد:دوست دارم «دامپزشک شوم» تا دام هاي عشاير را درمان کنم.

«اسمکو» و کم آبي

در محله «اسمکو» يکي از عشاير به کم شدن آب چشمه اشاره مي کند و مي گويد: سال هاي گذشته مقدار آب دهي اين چشمه خوب بود اما امسال کم آب شده و آب موردنياز گوسفندان را تامين نمي کند و شايد تا چند روز ديگر مجبور شويم از اين مرتع کوچ کنيم.

چند خانه در کنار چادرهاي عشاير بنا شده است اما هيچ کدام در ندارد وقتي مي پرسم چرا در ندارد رسول عسکري مي گويد: اين چند روز که در اين مرتع ساکن هستيم ارزش ندارد در و ديوار بگذاريم، چند روز ديگر فرش و اثاثيه را جمع مي کنيم و از اين مرتع مي رويم.

عشاير و يارانه ها

از تاثير يارانه بر زندگي عشاير مي پرسم که يکي از عشاير که خانواده اي ۴نفره دارد، مي گويد: دريافت ۱۵۰هزار تومان چه تاثيري در زندگي من دارد زماني که با افزايش قيمت جو روزانه ۲۰۰هزار تومان هزينه آذوقه گوسفندان مي شود.او به افزايش هزينه خريد چراگاه (پس چر) اشاره مي کند و مي افزايد: هر هکتار پس چر (زمين هايي که گندم کاشته بوده و برداشت شده است) را سال هاي گذشته به ۷۰هزار تومان خريداري مي کردم اما اکنون بايد براي هر هکتار «پس چر» ۳۰۰ تا ۴۰۰هزار تومان پرداخت کنم.وي تصريح مي کند: در گذشته هر بشکه نفت را ۳هزار تومان خريداري مي کردم اما اکنون بايد ۲۲هزار تومان همان بشکه نفت را خريداري کنم.او که تا قبل از هدفمندي يارانه آرد تعاوني از اداره عشاير به قيمت هر کيسه ۴۵۰ تا ۵۰۰تومان دريافت مي کرد، مي افزايد: پس از هدفمندشدن يارانه هر کيسه آرد را ۲۰هزار تومان مي خرم.

کمک هاي دولت

وقتي از کمک هاي اداره امور عشاير مي پرسم، مي گويد: اداره امور عشاير جاده را با گريدر تسطيح مي کند براي تامين آب شرب عشاير و گوسفندانشان کمک مي کند و البته تا قبل از هدفمندي يارانه ها هم آرد با قيمت هر کيسه ۵۰۰تومان توزيع مي کرد.

ناشکري نمي کنم

او که چند دقيقه درددل کرده بود بي آن که از او سوالي بپرسم اين بار شروع به شکرگزاري مي کند و مي گويد: البته ناشکري نمي کنم، اميد ما به خداست، امنيت داريم، مسئولان هم که براي سلامتي گوسفندان ما با اين جاده هاي صعب العبور دام پزشک مي فرستند، ان شاءا... اگر کمي بارندگي شود و صحرا آباد باشد زندگي عشايري هم روبه راه است.

زندگي باصفا

محسن جوان ۲۲ساله عشاير است که مي گويد: از ۳۰نفر جوان عشاير محله ما ۱۰نفر به شهر رفته اند و به کارهاي بنايي، جوشکاري و...مشغول اند.

او زندگي عشايري را «باصفا» عنوان مي کند و مي گويد: از زندگي عشايري راضي ام چون کار مي کنم و نتيجه کارم را هر روز مي بينم چرا بايد به شهر بروم؟



امتياز كاربران:
امتياز بدهيد:
نظرات
نام:
ايميل:
نظر:
كد امنيتي
کد مشخص نیست


كد امنيتي: